تبليغاتX
سکوت غریب

Title : Memories
Album : The Silent Force
Singer : Within Temptation 
 
In This World You Tried
Not Leaving Me Alone Behind
There's No Other Way
I'll Pray To The Gods: Let Him Stay

The Memories Ease The Pain Inside
Now I Know Why

All Of My Memories
Keep You Near
It's All About Us
Imagine You'd Be Here
All Of My Memories
Keep You Near
The Silent Whispers
The Silent Tears

Made Me A Promise I'd Try
To Find My Way Back In This Life
I Hope There Is A Way
To Give Me A Sign You're Okay
Reminds Me Again
It's Worth It All
So I Can Go Home

Together In All These Memories
I See Your Smile
All The Memories I Hold Dear
Darling You Know I Love You Till The End Of Time

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:53  توسط شیوا  | 

توی آغوش کسی بودم که عاشقش بودم
تنها چیزی که می خواستم این بود که عشقم رو بهش نشون بدم
هر لحظه عاشق تر می شدم
اما این فقط من بودم که بیشتر عاشق می شدم و این عشق, فقط برای من مفهوم عشق داشت نه یرای کسی که دوست داشتم چون عاشقم نبود
عشق من, خودم رو کور کرده بود
تنها موقعی تونستم دوباره ببینم که درد عمیق خنجری که توی قلبم فرو رفته بود رو حس کردم
یک لحظه ناباوری و بعد از اون از درد بی هوش شدم
وقتی به هوش اومدم فقط خون بود که اطرافم رو گرفته بود و دردی که توان حرکت رو از من می گرفت و تو!
تو که نمی دونم با پای خودم پیشت اومدم یا تو پیشم اومدی
می خواستی زخمم رو شفا بدی اما من هر بار از درد فریادی می کشیدم و تو عقب می رفتی
می دیدم با بقیه صحبت می کنی اما نمی دونستم دوای درد من رو از اون ها می پرسی و عصبانی می شدم
هر بار که دستت رو روی زخمم می گذاشتی فریاد میکشیدم فحش می دادم که تو رو از خودم دور کنم اما تو تنهام نمی گذاشتی
می دونم که زخمم عمیق تر از اون بود که خود بو خود خوب بشه
حالا که دردش رو کمتر حس میکنم تازه می فهمم به تو مدیون هستم
حالا می تونم دوباره عاشق باشم
نه مثل قبل
بهتر از قبل
اگه بخوای الان می تونی بدون نگرانی ترکم کنی اما این کارو نکن
نمی تونم ازت بخوام همیشه پیشم بمونی یاد گرفتم خواسته ی نا به جاییه
پیشاپیش عیدت مبارک
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:34  توسط شیوا  | 

خدایا من رو به خاطر چیزهایی که پیش می آد ببخش

می خواستم خودم باشم اما باید چیزی که زندگی حکم می کنه باشم

خداحافظ همگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:50  توسط شیوا  | 

به مادرم گفتم: دیگر تمام شد
گفتم: همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 23:4  توسط شیوا  | 

در کویر زندگی می کنی ولی عظمت دریا را می توان در چشمانت دید و دستانت طراوت باران را به خاطر می آورد
درخت خشکی که به آن تکیه زده ای از سرسبزی افکارت جان می گیرد
ای کاش من آن درخت بودم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:58  توسط شیوا  | 

احساس می کنم فردا آخرین روز سخت زیستنه
آخرین امتحانی که می دونم به خاطر شرایط روحیم نمی تونم به خوبی از پسش بر بیام
اما تصمیم به درست زندگی کردن و قوی بودن می تونه یه آینده خوب رو رقم بزنه
فوق العادس که خودآ باشی
برای اذیت کردن بیشتر خودتو اذیت نکن نکنه واقعا فکر می کنی هنوز همون تاثیر گذشته رو روی من داری؟
یا دستم رو بگیر و با من وارد این دنیای تازه شو یا به اعماق تاریکی سقوط کن
و مطمئن باش در هر دو صورت برای من دیگه مهم نیستی چون دیگه قادر نیستی من رو همراه خودت پایین بکشی
یه آینده روشن داره به من چشمک میزنه با آدمایی که بهشون عشق می ورزم
چه بخوای چه نخوای


پ.ن: کوچولو سعی نکن ادا من رو در بیاری! وبلاگت توی 360 رو خوندم
حرفات شبیه من هست اما هیچ وقت احساست حتی یک ذره هم شبیه من نمیشه
دومین آدم خنده داری هستی که دیدم
کارهات واقعا مضحکه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 21:28  توسط شیوا  | 

دلتنگم و از گفته ام افسوس بارد .
 حیرانم  و از دیده ام اندوه ریزد
 بی تابم و تاب پریشانی ندارم
 خاموشم و از سینه ام فریاد خیزد
 در ظاهر آرام من طوفان عشق است 
در خنده ی من گریه ی تلخی نشسته است
 من د ر حصار بخت بد فرجام اسیرم
 از چارسو برمن در امید بسته است .
روزی من واو همرهان شاد بودیم
 آوای ما هرسو طنین انداز می شد
 تا دست او در دست عشق آلود من بود
 درهای شادی بررخ ما باز می شد
 در کوره راه زندگی گم کردم او را
 در خود نمی بینم توان جستجویی
 می خوانم اورا با صدایی ضجه آلود
 اما جوابی بر نمی خیزد  زسویی
او شمع گرم و روشن شبهای من بود
یک لحظه غافل گشتم و آن شمع افسرد
من زنده بودم زنده ی عشقی خدایی
بی او چه سود از زندگی چون عشق من مرد .
 
 
مهدی سهیلی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 23:4  توسط شیوا  | 

خسته شدم از بس گریه کردم

باز هم دو سال پیش تکرار شده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 14:5  توسط شیوا  | 

به که باید دل بست؟


به که شاید دل بست؟


سینه ها جای محبت ،همه از کینه پراست.


هیچکس نیست که فریاد پراز مهر توراگرم پاسخ گوید


نیست یک تن که دراین راه غم آلوده ی عمر قدمی راه محبت پوید


خط پیشانی هر جمع خط تنهائیست


همه گلچین گل امروزند


در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست.


به که باید دل بست؟


به که شایددل بست؟


نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد


نقشه شیطانیست


در نگاهی که تورا وسوسه ی عشق دهد


حیله یی پنهانیست


زیر لب زمزمه ی شادی مردم برخاست


هر کجا مرد توانایی بر خاک نشست


پرچم فتح برافرازد در خاطر خلق


هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد نشست


به که باید دل بست؟


به که شاید دل بست؟


خنده ها میشکفد بر لبها


تاکه اشکی شکفد بر سر مژگان کسی


همه بردرد کسان می نگرند


لیک دستی نبرند ازپی درمان کسی


از وفا نام مبر آنکه وفاخوست کجاست؟


ریشه ی عشق فسرد


واژه ی دوست گریخت


سخن از دوست مگو عشق کجا؟دوست کجاست؟


دست گرمی که زمهر


بفشارد دستت


در همه شهر مجوی


گل اگر دردل باغ


برتو لبخندزند


بنگرش لیک مبوی


لب گرمی که ز عشق


ننشیند بلبت


به همه عمر مخواه


سخنی کز سرراز زده در جانت چنگ


بلبت نیز مگوی


چاه هم با من وتو بیگانه است


نی صدبند برون آید ازآن راز تورا فاش کند


درددل گربسرچاه کنی


خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند


گر شبی از سر غم آه کنی


درد اگر سینه شکافد نفسی بانگ مزن


درد خودرابه دل چاه مگو


استخوان تو اگرآب کند آتش غم


آب شو آه مگو


دیده بردوز بدین بام بلند


مهرومه رابنگر سکه ی زردوسپیدی که به سقف فلک است


سکه نیرنگ است

 

آسمان با من و ما بیگانه

 

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه


خویش درراه نفاق


دوست در کار فریب


آشنا بیگانه


شاخه ی عشق شکست


آهوی مهر گریخت


تارپیوند گسست


به که باید دل بست؟


به که شاید دل بست؟


مهدی سهیلی از کتاب نگاهی در سکوت

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:4  توسط شیوا  | 

برو ای غنچه ی بر باد رفته

برو ای قصه ی از یاد رفته

برو ای نغمه در نای شکسته

برو ای نوگل در گل نشسته

برو ای بوسه ی سرد جدایی

برو ای معنی نا آشنایی

تو بودی رود و در مرداب رفتی

تو نقشی بودی و بر آب رفتی

تو را در چشم ها جادو نمانده

شمیم عشق در گیسو نمانده

تو خورشید غروبی مانده از نور

گل سرخی ولیکن رسته بر گور

تو آن چنگی که هر تارش گسسته

تو چون آیینه ای اما شکسته

خدای عشق بر بالت نوشته

که دیگر نیست عرشی این فرشته

تو گلبرگی ولی پاییز دیده

که عطرش مرده و رنگش پریده

تو بودی بوی گل در جنبش باد

که کم کم با نسیمی رفتی از یاد

مرا گلزار عشقت شوره زاریست

در کاشانه ات سنگ مزاریست

تو پنداری همان قوی سپیدی

که در دریای روحم آرمیدی

برآنی تا به دریا بازگردی

نمیدانی که با دریا چه کردی

تو قویی لیک آن دریا کویر است

پشیمانی ولی بسیار دیر است

تو و در بستر بیگانه خفتن

من و با رازداران راز گفتن

من از آن نرگسان اشکریزان

گریزانم گریزانم گریزان

برو دفتر به مرگ عشق بستم

تو را همچون عروسک ها شکستم

 

مهدی سهیلی از کتاب مرا صدا کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:55  توسط شیوا  | 

برای گوش های ناشنوا و چشم های نابینا هیچ چیز بهتر از سکوت و تاریکی نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:43  توسط شیوا  | 

-سلام
-سلام. ببخشید به جا نیوردم.شما؟
-تو من رو می شناسی.من فریادهای سرکوب شده تو هستم.عشق های نادیده گرفته شده ات. اشک های حبس شده ات. شادی های زندانی ات. افکار زیبایی که هیچ وقت به اون ها اجازه بروز ندادی.
صدای قلبی که به خاطر ترس هات نگذاشتی شنیده بشه. احساس هایی که سرکوب کردی. ضجه های یک کودک بی نوا وعشقی که برای زنده موندن نفس نفس می زنه.
-متوجه منظورتون نمی شم
-کمی رودرواسی با خودت رو کنار بگذار تا من رو به یاد بیاری. من از هر چیز دیگری به تو نزدیک تر هستم. آنقدر که می تونم لرزش بدنت رو از فکر روبرو شدن با واقعیت بفهمم.
-لطفا مزاحم نشید. بای.
-از چی فرار میکنی؟ از خودت؟ تا کی می خواهی به این وضع ادامه بدی؟
-اگه واقعا اون قدر به من نزدیکی که احساسم رو درک می کنی باید بدونی الان چه حسی دارم. نفرت!
-نفرت چطور می تونه بدون عشق ظاهر بشه؟ عشقی که هنوز داره نفس می کشه
-نفرت چیزیه که فعلا داره به من قدرت می ده نه عشق
-قدرت چیه بجز نداشتن ضعف؟ در حالی که تو از روبرو شدن با چهره واقعی خودت احساس ضعف داری
-چهره واقعیم؟ چهره واقعی من به درد این زندگی نمی خوره. دیگه میخوام کاری رو کنم که بقیه میکنن. بدون این که راجع بهش فکر کنم
-حتا به خودت هم می خوای دروغ بگی؟
فلسفه ای که تو برای زندگی کردن داری دقیقا همونه که میتونه برات آرامش و آسایش رو فراهم کنه بدون این که با خودت یا دیگران احساس غریبی کنی.
پس چرا به جای این که از مسیر روشن روبروی چشم هایت, مسیر راست یا چپ رو انتخاب کنی, مستقیم نگاه نمی کنی تا آنقدر محو زیبایی بشی که گذشته ات رو فراموش کنی و از هم جدا نباشیم
-چیزی که من از زندگی دیدم کثافتو نکبت و بدبختی و احساسات له شده س. دروغ و نفرت و بهتر بودن بدون این که بدونم چرا. دیگه دلم نمی خواد ادامه بدم
-اگه بدبختی وجود داره به این دلیل که خوشبختی هم وجود داره و فراموش نکن که از دو آدم در شرایط یکسان یکی می تونه احساس خوشبختی و دیگری می تونه احساس بد بختی کنه.
همه مردم مثل تو نیستن که با لجاجت بخوان با خودشون غریبه باشن و در برابر روشنی, چشمهاشون رو ببندن. همه کارهای دیگران اشتباه نیست و خیلی از اون ها مسیرشون رو پیدا کردن و تونستن آرامششون رو توی زندگی به دست بیارن.این همون چیزیه که تو می خواهی
-من نمیتونم از نفرتم چشم بپوشم. من با همه وجودم متنفرم
-همونطور که با همه وجودت عاشقی. فقط اجازه بده تا عشق, خودش رو نشون بده. لازم نیست از نفرتت چشم پوشی کنی...
چرا سعی می کنی اشک هایت رو مخفی کنی؟ گریه کن.زار بزن و من رو ببین. ما با هم غریبه نیستیم

فقط یک اشاره به بغض فرو خورده ام کافی بود
درد را حس می کردم و پرتو نوری که به من می تابید خلاء وجودم رو نشون می داد
چه جور تونسته بودم تمام این مدت با خودم بد کنم؟ چه طور تونسته بودم خودم رو نادیده بگیرم؟ چرا خواسته بودم دیگه حس نکنم؟ چرا سعی نکرده بودم اون رو ببینم؟
هنوز از دیدنش واهمه داشتم اما به خوبی دستهاش رو روی شونه هام حس می کردم

-بار بعدی که بهم احتیاج داشتی فقط صدام بزن درست مثل الان
وقتی مرگ رو دیده باشی زندگی هم می تونی ببینی. فقط دیگه خودت رو فراموش نکن
-به من بگو عشق چیه؟
-چیزی که نسبت به من حس می کنی
-آرامش چی؟
-نگاه تازه ای که بعد از دیدن واقعیت به دست میاری
-ضعف من رو از من بگیر و شادی رو به زندگی من برگردون و نگاهم به زندگی رو عوض کن
-من راه رفتن رو به تو آموختم اما قدم اول رو تو باید برداری

اشکهام رو پاک میکنم و به مسیر مبهم روبروم نگاه میکنم
آیا قدم اول رو بر میدارم؟
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:4  توسط شیوا  | 

راه من و تو از هم جداست

نگو که این ها کار خداست

آشنایی که بین ما بود

دیر زمانی ست که باد هواست

آنم که پیکر آرزویش

آرمیده در میان گورهاست

آنی که مهر در چشمانش

همچو موجی ست که در دریاهاست

دلم پر تپش ز دیدنت
 
افسوس خانه تو عمق دل هاست

من سوی تاریکی روانه ام

تو سوی آن نور که از فرداهاست


 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:45  توسط شیوا  | 

شاسوسای من پس کی به سراغم می آیی؟
وقتی که آرامش را در تو جست و جو می کنم
افسوس من هیچ گاه آن گونه نبودم که لایق آن باشم
اما ترس خویش را از آن چه که ممکن است رخ دهد فراموش می کنم و تو را می خوانم
شاسوسای من
زندگی ام در خیال تو می گذرد
خواب و بیداری, و باز هم زندگی
برای من تو همان ناجی سوار بر اسب سپیدی که می گویند دوستش دارم
برای من آغوش معشوقی هستی که زندگی واقعی را هدیه می دهد
همان که می گویند او را گم کرده ام
اگر تو را ببینم او را نیز خواهم دید
افسوس هیچ گاه آن گونه نبودم که لایق آن باشم
پس می دانم که سرمای سخت به جای حرارت عشق در انتظارم است اما باز هم به سوی تو می شتابم
تو نیز به سوی من بیا
زیرا از سرگردانی نجات میابم و دیگر ترس و شبه ای باقی نمی ماند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:45  توسط شیوا  | 

به یاد تو که باد را به عنوان عنصر وجودی خود انتخاب کردی فرفره ای ساختم
به یاد دوران کودکی ام که چون باد گذشت
برای تو که یادآور تمام بازی های کودکی هستی
تو که بر بادبادک ها حکومت می کنی
نمی دانی که وجودت در این فقدان او را احساس کردن عجب معجزه ایست
نمی دانی که در این ناامیدی مکنده چگونه به کمک من می آیی
فرفره ای ساختم و اشک فراق بر هر چهار پر آن ریختم
مگذار که دست سرنوشت خاطرت را پریشان کند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 15:44  توسط شیوا  | 

پس حقیقت داره که اون ها همه جانبه هواتو دارن
چیزی که دیروز بهش پی بردم
و چرا تو برای اون ها تا این اندازه مهم هستی؟
و چه چیز ما رو از هم دور و به هم نزدیک می کنه دوست من؟
گویا همه تلاش هایی که میکنن روی تو متمرکز شده
و من باز هم نمی فهمم چرا این قدر اهمیت داری
اما مراقب خودت, دلت و احساست باش
فکر می کنم باید جنبه های زندگیت خیلی گسترده باشه
شاید هم همه این ها همون چیز هایی باشه که تو می خوای
ولی حس میکنم چشم هایی مراقب من هم هست
شاید فقط به خاطر تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 9:15  توسط شیوا  | 

به خاطر همه دختر هایی که گول زدی گریه نمی کنم
به خاطر جهالتی که خیلی راحت می تونه از بین بره اما هنوز موندگاره گریه می کنم

به خاطر خون هایی که ریختی گریه نمی کنم
به خاطر اشک های خونینی که ندیدی گریه می کنم

به خاطر آهویی که شکار شد گریه نمی کنم
به خاطر ببری که موقع شکار کردن گریان بود گریه می کنم

به خاطر زندگی هایی که نابود کردی گریه نمی کنم
به خاطر این که هیچ وقت نفهمیدی زندگی چیه گریه می کنم

به خاطر حرص و آزمندی تو گریه نمی کنم
به خاطر همه چیزهایی که خودمون باعثش بودیم گریه می کنم

به خاطر آنچه نفهمیدیم گریه نمی کنم
به خاطر آنچه فکر می کردیم فهمیدیم گریه می کنم

به خاطر فقر و بیچارگی تو گریه نمی کنم
به خاطر ثروتی که با چشم دیده می شه گریه می کنم

به خاطر کسی که از سرما یخ زده گریه نمی کنم
به خاطر هیزمی که هیچ وقت گرمایی نداد گریه می کنم

به خاطر از دست دادنت گریه نمی کنم
به خاطر این که قدر تو رو ندونستم گریه می کنم

به خاطر به تو نرسیدن گریه نمی کنم
به خاطر چیزهایی که می شد بهشون برسم گریه می کنم

به خاطر تو
به خاطر خودم
به خاطر همه اون هایی که هنوز منتظرن
گریه می کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 23:45  توسط شیوا  | 

- دارم از هم پاشیده می شم
همه اتفاقاتی که میوفته و خواهد افتاد سکون و پایداری من رو به هم می زنه و همه گرمای زندگی رو از من میگیره
احساس می کنم شبیه ذرات خاکی شدم که وزش باد هر ذره رو به هرجا که می خواد می بره و اون ها رو میان زمین و هوا معلق نگه می داره و تلاش من برای گردهم آوردن اون ها بی فایده س
همه انرژی ام از من می گیره و در آخر نتیجه ای نمی گیرم
بارونی هم نیست که توی کنار هم نگه داشتن ذرات خاک به من کمک کنه و خیلی از کسانی که به اون ها لقب دوست دادم سکوت اختیار کردن و منتظر نابود شدنم هستن
نمی دونم چکار باید کنم
- سعی نکن باهاش مبارزه کنی چون کار بیهوده ای انجام می دی و این مبارزه چیزی بجز شکست برای تو نخواهد داشت
باید روی هم بلغزی
- روی هم بلغزم؟
- باید چکش خورت خوب بشه
- تغییر ماهیت؟
- از پسش بر میای
- برام دعا کن
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:7  توسط شیوا  | 

الهه کوچک
سال هاست به خانه مان قاصدکی پرواز نکرده است
شاید قاصدک دانست دیدن او دیگر برایم معنا ندارد
اما گاهی همراه خاطراتم می نشیند
نمی دانم آیا واقعا دلتنگش شده ام یا نه

الهه کوچک
سال ها از آخرین ترانه ای که زیر باران خواندم می گذرد
دیگر نه سرود آن را به یاد دارم نه طراوت کودکانه ای که صورتم را نوازش می کرد
لالایی آرام بخش مادرم چگونه به زمزمه ای هراس آور تبدیل شد؟

الهه کوچک
اشک هایی که همراه با التماس کردن برای نابود شدن آخرین احساساتم ریختم از یاد برده ام اما می دانم که وجود داشته اند
می دانم که خلا وجودم به یکباره ایجاد نشد
و می دانم که دیگر امید بازگشتی نیست
از ترس آشکار شدن تهی درونم, نور را به خود راه نمی دهم
آخر نور هم در عمق این سیاهچال بلعیده می شود و بازهم تاریکی می ماند

الهه کوچک
دیگر در آینه اشک هایم را نگاه نمی کنم
چون دیگر احساسی همراه اشک هایم نیست که با آن ها فرو بریزد و بخواهم برای آخرین بار نگاهشان کنم
این که حس کنم چگونه باقیمانده احساسم روی صورتم درون هوا نیست و نابود می شود

الهه کوچک
دیگر صدای صحبت گل ها را نمی شنوم
دیگر به ابرها لبخند نمی زنم و رقص رنگ ها دیگر دلم را شاد نمی کند
ستاره ها که زمانی دوستانم بودند فریب هایی هستند که نور وجودشان را دروغ می گویند
و ماه که زمانی بهترین دوستم بود بزرگ ترین دروغگوی تاریخ است
 
الهه کوچک
آخرین بار که تو را دیدم زیر بارش سنگ ها ایستاده بودی و پیکر سفیدت در هاله سیاه رنگی فرو رفته بود
آیا اشک در چشمانت بود؟
سپس زمین تو را بلعید و تو هم مثل قاصدک و باران و نور محو شدی
اما الهه کوچک نبود تو هم دیگر برایم معنا ندارد
زندگی ام هم مانند تو نابود می شود
انگار هیچ وقت وجود نداشته است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 23:11  توسط شیوا  | 

شاهد مرگ عاشقان ناخن خون چکان تو 

دریای خون بی کران شهوت روز فزان تو

بوی تعفن می دهد خنده بر لبان تو

رانده شدی ز نور حق شیطان هست حامی تو

رنگ فریب می زند چشم پر از ریای تو

چیست بجز نقش هوس در عمق نگاه تو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 12:30  توسط شیوا  | 

غصه نخور

با هم همدردیم

عشق من هم یکطرفه اس

منم خدا رو دوست دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 17:41  توسط شیوا  | 

همیشه به نظرم می اومد نتیجه هایی که بهشون بعد از جر و بحث می رسم خیلی بیشتر از همه اون اعصاب خرابی ها ارزش داره

اما این دعوا ...

دیگه آخریش بود

نمی خوام تا لحظه مرگم برادری به اسم شهاب داشته باشم

قسم می خورم

چقدر خوش خیال بودم.تو مادر نیستی

دیگه کاملا احساس بی کسی می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 17:37  توسط شیوا  | 

باز هم دارم دندون های زندگی رو می شمرم
چقدر خوب بود اگه الان به جای این کار با هم مشغول شمردن ماهی های دریا بودیم
چقدر خوب بود اگه با هم تا نوک قله کوه می دویدیم و بعدش سر می خوردیم می اومدیم پایین و دوباره و دوباره
چقدر خوب بود اگه خورشید رو توی دستامون می گرفتیم و از داغی اون هی به هم پاس می دادیم
چقدر خوب بود اگه...
آخ... لعنتی دستمو گاز گرفت
یکی یه چسب زخم بهم بده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:37  توسط شیوا  | 

یه روز یه آقا خرگوشه
افتاد دنبال بچه موشه...
اگرچه الان دیگه یادم نیست مادر بچه موشه دقیقا به بچه موشه چی گفت اما لابد گفته نترس عزیزم این خرگوشه کاریت نداره
ای دل غافل...
کجای کاری مامان موشه؟
دنیا پیشرفت کرده
دیگه الان پوست خرگوش به راحتی همه جا پیدا میشه
هر گربه ای می تونه خودش رو خرگوش جا بزنه
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:35  توسط شیوا  | 

رویا بازهم تنها نشسته بود و به دوردست ها خیره شده بود
امید داشت از کنارش رد می شد. وقتی دید تا این اندازه توی فکره, پهلوش نشست و نگاهش کرد
اما رویا هنوز به دوردست ها خیره شده بود
امید گفت: به چی فکر میکنی؟
رویا بدون اینکه نگاهش کنه جواب داد: به چیزی که الان اون دورها داره اتفاق می افته و من خبر ندارم!
همین موقع ایمان از راه رسید و به امید گفت: چرا اینجا نشستی؟ مگه قرار نبود با هم بریم جشن؟
امید نگاهی به رویا کرد و گفت: تو هم با من می آی؟
رویا باز هم بدون اینکه به امید نگاه کنه گفت: نه
ایمان دست امید رو کشید و گفت: عجله کن داره دیر می شه
چند لحظه بعد فقط رویا بود که باز هم تنها نشسته بود و به دوردست ها خیره شده بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:42  توسط شیوا  | 

می ترسیدم از دستش بدم
فکر می کردم با از دست دادن اون خیلی چیزهای دیگه رو هم از دست می دم
اما خیلی راحت رفت و با رفتنش بهم نشون داد چیزی که آن قدر برای خودم بزرگ و با ارزش جلوه داده بودم حقیقتا لایق اینهمه مقدس شمردن نبود
زمانی که گذشت فهمیدم ترس من از ضعیف تر شدن با از دست دادن اون فقط خیال و اعتقاد واهی بوده چون به مرور می دیدم نه تنها از قبل ضعیف تر نشدم, بلکه با کنار رفتن ابرهای مه آلود از جلوی چشمهام, دید تازه ای رو پیدا کردم و بدون اینکه دیگه ترسی به خاطر از دست دادنش داشته باشم همه انرژی خودم رو برای چیزهایی که می خواستم به دست بیارم به کار گرفتم
خدا رو بهتر از قبل حس می کردم
حسی که باعث می شد با قدم های محکم تر قدم بردارم و چشم انداز زیبایی که در مسیرم بود رو بهتر ببینم
در حقیقت از دست دادن اون مثل یه موهبت بود برای از بین رفتن اعتقادات اشتباه و ترس های پوچی که داشتم و باعث شد با شناخت بیشتری از خودم و اطرافم زندگی کنم
بشارتی که می گفت:
قوی باشید وقتی خدا با شماست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:40  توسط شیوا  | 

-نگاه کن. این دیوار از دست های من گرم تره
-اما من می دونم درون رگ های این دست های سرد, خون گرمی جریان داره
-اما نه این قدر گرم که بتونه دست آدم دیگه ای هم گرم کنه. من همیشه توی سرمای این دست ها سوختم
دست های من از حرارت قلبم شعله وره. دست هات رو به من بده تا بتونی گرمای خون رو احساس کنی
-اما وقتی به گرمای دست هات عادت کنم کمبود اون ها باعث یخ بستن دست های من می شه
-به تو چیزی یاد می دم که وقتی هم نبودم بتونی با این دست های به ظاهر سرد, حتا دست های به ظاهر سرد دیگران رو گرما ببخشی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 10:34  توسط شیوا  | 

-راهی؟
آرام برگشت و به عقب نگاه کرد.
فکر می کردم رفتی.دیشب ستاره ها خبر از سفر دادند
-یک قدم مانده به پرواز باران آمد
هنوز در هیاهوی شب قبل بودیم که پرنده گم شد
-باران و پرنده؟ محال است
-باران جدایی را شست و پرنده را عاشق تر کرد
-اما ستاره ها...
-امشب دوباره نگاه کن.به رنگ خون خواهد بود
راهی دوباره به دریا خیره شد.
اولین بار بود که از رفتن باز می ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:48  توسط شیوا  | 

-پاشو! وقت رفتنه
صدای کشیده شدن پرده اومد و نور خورشید درست افتاد روی چشمام
کمی چشمم رو باز کردم و یواشکی نگاهش کردم
دوباره خودم رو به خواب زدم
-بلند شو چقدر می خوابی ممکنه عقب بیوفتی
نگاهش به نقطه ای بیرون از پنجره ثابت مونده بود
یه خمیازه کشیدم و با حالت خواب آلود گفتم:
-بذار بخوابم.کی از زود و دیرش خبر داره؟
جواب داد:
-اما وقتی زمانش می رسه باید آماده باشی
چقدر آروم بود.با همون صدای طنین انداز
باز هم شاگرد کوچولوش شده بودم
هنوز به نقطه نامعلومی نگاه می کرد
آفتاب روی موهاش افتاده بود
-وقتی آفتاب روی موهات میوفته جذاب تر می شی
نگاهش آروم به سمتم برگشت
با مهربانی لبخندی زد و گفت:
-اگه همین قدر به حرفام توجه می کردی بهتر بود
چرخید به سمت در رفت و گفت:
-باید برم.تو هم تنبلی نکن
و خارج شد
اگه می دونستم آخرین باریه که بهم اجازه می دی ببینمت, اون قدر توی سکوت نگاهت می کردم که جایی برای حسرت باقی نگذاشته باشم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:44  توسط شیوا  | 

نیاز من نه نیاز تو بود نه ناز
نگاشته ام نامه ای نهانی باز

که زندگی این بود از نشیب و فراز
بود در دل هر غنچه نقش از راز

میان رنگ و فریب های چشم نواز
سرود عشق و محبت بکن آغاز

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:41  توسط شیوا  |